بالا بیار رفیق
صبح. خبرهایی که پیکسل میشن و مییان روی مغز و قلب و روحت آروم آروم میشینن، مث غبار. از اینکه هر روزه میبینیشون، دیگه شوکهکننده هم نیستن. میشه با یه قلوپ چایی قورتشون داد. میشه روش کره مالید و با مربا خورد. پیکسلها که خاموش میشن، میرن یه گوشه ذهنت جا خوش میکنن. میری سر کار و زندگیت…
ظهر. وقت ناهاره، همیشه سوژه هست واسه حرف زدن، که لااقل صدای برخورد قاشق به بشقاب تنها صدای حاکم نباشه. چشاش رو گرد میکنه و بحث رو باز میکنه، خبرو شنیدین؟ همچنان که استخون مرغ رو جدا میکنه و پرت میکنه تو بشقاب و با دستمال گوشه لبش رو پاک میکنه، زیر و بم وقایع رو هم تحلیل می کنه. هضم میکنه.
میخوام بالا بیارم، خوبه که همیشه بهونهای هست، آقایون من برم کلاس دارم، استفاده کردیم، مرسی.
عصر. دفتر اساتید. اولی: همهی اتفاقات رو نباید سیاسی کرد، کلا سیاست چیز خوبی نیست، بهتره ازش دور موند. دومی، نمیشه، دیگه وارد زندگی عادی مردم شده و … من. تو دلم، آره کلا برای هضم غذا هم خوبه.
فردا و فردا و فردا… کمکم مغزت رو پر میکنن، هضم نمیشن، یه روزی همهی اینا رو بالا مییارم…








Gishar گفت،
ژوئن 6, 2011 در 11:11 ب.ظ.
lezzat bordam. in hesse tahavo› kheili vaghei va ashenast