سبکی تحملناپذیر هستی
پیچخوردن طره موهام دور انگشتام احساس خوبی بهم میده. خوابیده به سقف خیره شدم و یکییکی با دستههای پیچوتاب خورده موهام بازی میکنم. همیشه وقتی به موضوعی فکر میکنم که نیاز به تمرکز داره ناخودآگاه اینکارو تکرار میکنم. یه وقتایی آدم حس میکنه که تو یه حلقهی بیهوده مدتهاست که گیر کرده. لحظهای میرسه که میبینی مدتهاست باهاش درگیری و یک آن میخوای که از این حلقهی افکار بیپایان خلاص شی. فکر کردن به خیلی چیزا هیچوقت نتیجهای نداشته برام. من پرم از افکار ناتمام بینتیجهی بینهایت مثل همین حلقههای مو، که تا زمان هست با همون الگو رشد میکنه و میپیچه و پیشمیره…
صبح پا میشم و میرم از شر همهش خلاص میشم. همیشه اینجور وقتا احساس فراغبالی میکنم. مراقب و محتاط بود، دلش نمییومد گویا که من یکباره از شرشون خلاص شم. با دقت و ریز ریز قیچی میزد. جوری که احتمال میداد به زودی بهشون نیاز پیدا کنم. نگاه میکنم به طرههای موی ریخته بر زمین. حس میکنم که دغدغههایی که مدتهای طولانی همدمم بودن رو توی همون طرهها جا گاشتم و حالا سبکم. میدونم که یک وقتی دلم براشون تنگ میشه، میدونم که یه روز برمیگردن مثل اولشون، اما الان نمیخوامشون.
از آرایشگاه میزنم بیرون، سبک و فراغبال، راه نمیرم، پرواز میکنم، به مردم نگاه میکنم و به دغدغههای توی کلههای سنگینشون تو دلم میخندم. حس میکنم خوشبختترین آدم دنیام. راستی خوشبختترین آدم هم داریم؟ خوشبختی چی هست که اینقد کوتاهه. شب که میشه دستام ناخودآگاه دنبال رشتهای مو توی کلهم میگرده واسه گیر کردن بهش. اما یادش میآد که صبحی از دست همشون خلاص شده. و حس میکنه که یه چیزی کم داره. سبکم، زیاده از حد، به شیوهای تحملناپذیر. میدونی همیشه همینه، یه وقتایی دلت میخواد به هیچی مشغول نباشی، خالی باشی، همهچی آروم باشه، بیتفاوت باشی، خوشبخت باشی. و انصافا خیلی خوش میگذره، اما حیف که عمرش کوتاهه. به محض اینکه احساس خوشبختی میکنی میبینی که یه چیزی کمه. من نمیدونم چرا همیشه ما آدما (یا شاید بهتر باشه بگم خودم) تمایل داریم به اینکه یه چیز باشه که بهش گیر کنیم، که بشه دغدغهمون، که اگه نباشه احساس کنیم که یه چیزی کم داریم. اصولا هر وقت که احساس خوشبختی میکنم، حس میکنم که یه جای کار ایراد داره، و بله ایرادش اینه که این خوشبختی دایمی نیست، چون همون لحظه که حس میکنی یه چیزی ایراد داره گند میزنی بهش و تموم میشه. تو اوج که هستی زیاد طول نمیکشه که سقوط کنی، چون همیشه آخرین جملهای که قبل از سقوط میگی اینه: «آخرش که چی». از من بپرسی، میگم آخرش که هیچی. آخرش فنا.
اینطوریه که همیشه دورههای متناوب سرخوشی و درگیری رو سر میکنم، و هیچکدومشوم پایدار نخواهند بود. دوباره موهام بلند میشه، فر میخوره و میتونه دور انگشتام بپیچه.
پ.ن. و این هم من، یکسال پیش در چنین روزی.
پ. ن. اون موی خودمه! (برای آنهایی که موهای مرا دوست دارند)








