به من چه
آخ که چهقد دلم میخواد یه چیزی به نام تقدیر وجود داشته باشه که همهچیو بندازم گردنش. حیف حیف که من احمق به تقدیر اعتقاد ندارم و گرنه خیلی خوشحالتر بودم الان. یکی نیست بگه مگه مجبوری. زندگی مجموعهی تصورات ماست. چرا اینقد سخت میگیریم؟ همهچی که نباید واقعی باشه. چرا لجبازانه فکر میکنم همه چی تحت کنترل منه؟ چه اصراریه آقا اصن قسمت بوده، تقدیرش این بوده خلاص. اصن من دست تقدیر رو میبوسم. من بی تقصیرم، این کار سرنوشتـــــــــــــه . آخیش








Gishar گفت،
آوریل 29, 2011 در 1:03 ب.ظ.
tag e neveshte zedde hal eee
taghdir ke rafigh eteghad nemikhad!! taghdir vojud dare dige, hame chi ke dast e adam nis, un chizayi ke dast e to nist va vasat etefagh miofte ro besh migan taghdir, injuri negah koni rahattare va bishtar akheysh migi
rabT ham be khoda o gheyre nadare, khalas, albate arezu daram ke kheyr bashe o hame chi ok she, be ghol e kharejia ke everything’s gonan be alright, don’t worry 
hichi dige inja neveshte bud pasokhi begozarid, ma ham gozashtim
ماهتو گفت،
آوریل 29, 2011 در 7:11 ب.ظ.
آخه قضیه همینه دیگه، که من تقدیر رو قبول ندارم. خیلی چیزا هست که دوست داری وجود داشته باشه ولی خب نیست. من الان دوست دارم به خیلی چیزا اعتقاد داشته باشم که اتفاقا خوشحالترم میکنه، اما با استدلال علمی و منطقی جور در نمیآد. شاید منم که همهچیزو میخوام با منطق استدلال کنم و شاید با علم نشه همهچی رو توجیه کرد.
از مرگ نخوام بگم، پس مثال از دومی میزنم. ببین میگن عروس راضی دوماد راضی نمیدونم کی ناراضی. یادم نیست چی بود
اما میخوام بگم که خب یعنی این دو نفر طی یک سلسله اتفاقات در نهایت به این نتیجه رسیدن که با هم باشن، تقدیر میتونه همین باشه، خواست این دو نفر، که دست خودشون بوده و روی این اتفاق کنترل داشتن، و ما اگه اینجا بگیم تقدیر بوده (یا همون قسمت بوده که معمولا هم میگن) یعنی علاوه بر این دونفر خواست یکی دیگه هم دخیل بوده که این تحت کنترل اونا نیست، اگه بخواد میشه نخواد هم نمیشه (حتی اگه اونا بخوان)، که این یعنی همیشه همهجا یه نفر سومی خواستش خیلی مهم و تاثیرگذاره که بهش میگیم تقدیر. این نفر سوم خداست. پس به خدا هم ربط داره اونوقت.
اما اگه تقدیر رو هم قبول داشته باشی، به هر حال مرز این تقدیر کجاست؟ از کجا میدونی که چی رو تقدیر در نظر بگیری چیو نه؟ از کجا معلوم که اینی که من اسمشو تقدیر میذارم تحت کنترل من نباشه. این همیشه برای من سؤاله و اصلیترین دلیلیه که باعث میشه نتونم تقدیر رو قبول کنم، هرچند چیز خوبیه
راستیتش دلیل دیگهش اینه که پذیرفتن تقدیر باعث میشه احساس ناتوانی کنم، بگم پس من خودم چیکارهم. هرچند این کار خودمو سخت میکنه و باعث میشه واسه اتفاقات ناخوشایندی که به خودم مربوط میشه خودم رو مسؤول بدونم که گاهی اوقات اذیت میکنه.
تقدیر رو من میتونم رابطه علت و معلول تعریف کنم و فبولش داشته باشم.
من اسم تقدیر که میاد خودبهخود مرگ یا رسیدن دو تا آدم به هم تو ذهنم میاد
اما من میتونم اینطوری تعریف کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب. تقدیر مجموعه یا دنبالهای از روابط علت و معلوله که معمولا به طور غیر مستقیم بر روند زندگی ما اثر میذاره. هر چهقدر این دنباله پیچیدهتر و طولانیتر باشه، بیشتر از کنترل ما خارجه و ما توانایی کمتری برای کنترل و خنثیکردنش خواهیم داشت و این میشه تقدیر، که هیچ وقت به نظرم نمیشه فهمید چهقدر این دنباله پیچیده یا سادهست. و مشکل همچنان به قوت خود باقیست.
جوابت شد قد یه پست. خوشبه حالت شد