ماشالا به این سالها
روزای آخر سال رو بیشتر از روزای اول سال دوس دارم. هرچند امسال کمتر حس سال نو و عید و اینا هست. نمیدونم شاید واسه اینکه مامان هنوز سبزه نذاشته، یا اینکه هنوز خرید نکردهم، یا واسه اینکه امسال تخممرغ رنگ نمیکنم چون تخممرغای سفالی که پارسال رنگ کردمو هنوز دارم، شایدم واسه اینکه برام آرزو میکنن که این آخرین نوروزی باشه که تو ایران جشن میگیرم. مهم نیست دلیلش به هر حال. روزای آخر سال خوشحالترم واسه این که میدونم یه روز قشنگتر تو راهه. همیشه از اینکه به اتفاقهای خوب آینده فکر کنم لذت بیشتری میبرم تا این که به گذشته فکر کنم. برای من اوج نوروز و شور و شوق عید همون لحظه سال تحویله. نوروز برای من یعنی همون صدای هیجانانگیز توپ درست در لحظهای که باید. و استرس اینکه اون لحظه به چیزای خوب فکر کنم. میدونین من اگه تصمیم بگیرم و تمرکز کنم که به چیزای خوب فکر کنم هیچی یادم نمیآد و عوضش بیشتر چرت و پرت میاد تو ذهنم. من همون تمرکز نکنم بهتره.
بعدش ماجرا شیرینتر میشه و عیدیها رو میشه که اینم خیلی میچسبه. بعدشم اجازه داریم به آجیل و مخلفات دست بزنیم و سفره رو بههم بریزیم و بعد منتظر اولین کسی باشیم که از راه میرسه و اینحرفا. بعدشم اساماسهایی که هزار بار میفرستی دلیور نمیشن و بعد همشون یهویی دلیور میشن و میسوزی. عید کلن بهونه خوبیه واسه فرستادن و دریافت کردن اساماس از اونایی که تو کل سال هیچ اثری ازشون نیست. دو سه سال حتی.
من اولین روز عیدو خیلی دوست دارم. روزهای بعد از نوروز همیشه برای من یه جور پروسه زوال تکراری رو تداعی میکنه. پروسه تکراری اومدن مهمونای مختلفی که بعضیاشونو فقط همون عیدا میبینی و از لحظه اومدنشون آرزو میکنی که زودتر برن. نه این که آدمای باحالی نباشنا ولی کلن برن باحالتره، چون معمولا تمام حرفای یه سالشونو همون روز میزنن و فرصت نمیکنن که چیزی بخورن. بعدش آی حال میده پاشونو که بیرون گذاشتن بری سر وقت ظرف آجیلشون، اصلا اون آجیل یه چیز دیگهست میچسبه واقعا. (اسمایلی بدجنسی)
کمکم یه روز صبح پا میشی میبینی که ماهی قرمز توی تنگ مرده و بالای آب خوابیده، و این اولین تراژدیه. من همیشه خودمو سرزنش میکنم بابت مردن ماهی عید، که اگه آب تنگو عوض کرده بودم زنده میموند، و کلن اون روزو یکم دپم.
بعدش کمکم تخممرغا، اگه سفالی نباشه، ته میکشه، یعنی یا توسط بچههای نقنقو یا آدمای هنرندوست خورده میشه؛ یا توسط آدمای هنردوست، تحت فشار رودربایستی اینجانب هدیه گرفته میشه. (اسمایلی بدجنسی) این استرس فنا شدن تخممرغ رنگیهایی که رو هر کدومشون لااقل یه ساعت وقت گذاشتم تا آخرین روز عید باهامه. کلن نمیدونم چهطور بعضیها راحت تابلو میکشن میفروشن یا هدیه میکنن. من تا به حال هیچ کدوم از نقاشیا یا تابلوهامو به کسی هدیه نکردم. (اسمایلی بدجنسی) تحفهای هم نیستند البته.
قسمت مهمونی رفتنش رو یکم بیشتر دوست دارم، چون بعضی از خوراکیهاشون فرق داره و من کلن از امتحان کردن چیزمیزای جدید خوشم میآد و هر چی تعارف کنن از همهش به مقدار کافی برمیدارم و تا آخرش رو میخورم و اصلا در این زمینه کلاس نمیذارم.
برادرم وقتی آجیل میخوره از بهتریناش شروع میکنه و بدردنخوراشو میذاره واسه آخر. اون عقیده داره که باید نقدو چسبید چون معلوم نیست آینده چی پیش بیاد. من برعکس عمل میکنم. از بدمزههاش شروع میکنم و مغز و پستهها رو میذارم برای آخر. من همیشه دوست دارم که بدونم آینده یه چیز خوب پیش میآد و حتی اگه اینطور نباشه کاری میکنم که دلخوشی به آینده رو خودم ایجاد کنم. یکی از بحثهای شیرین من و اون که هر سال هم همونو تکرار میکنیم، همین شخصیتشناسی از روی نحوه خوردن آجیله.
کمکم هفتسین سفره به یه کنج رونده میشه تا روی میز جا باز بشه فقط واسه خوردنیا. تراژدی دوم!
سبزه کمکم زرد میشه و بعدش سیزدهبدر و اون حس لعنتی که اه تعطیلات تموم شد و کابوس فردا. به نظر من غروب سیزدهبدر که برمیگردی خونه، بدترین و دلگیرترین غروبیه که سراغ دارم. دلگیرتر از اون اینه که همهچی تموم شد و حالا دیگه باید جوراباتو بشوری.
خب سال نو رو بهتون تبریک میگم. هرچند با این جمله اصلا حال نمیکنم. فقط خواستم که گفته باشم. بعضیها خودشونو میکشن که این جملهی «امیدوارم سال خوبی داشته باشی» رو جوری بپیچوننش که متمایز جلوه کنه، غافل از اینکه عیدو هرجور تبریک بگی هیچ فرقی نمیکنه، چون اگه سال جدید بخواد برای طرف خوب باشه، کاری به آرزوی تو و اینکه چهجوری این جمله رو بیان کردی نداره.
نوروز هم یه روز از روزای ساله، اما چون بهونهی خوبیه واسه آرزو کردن، من تنها چیزی که واقعا براتون دوست دارم رو بهتون میدم. آرزو میکنم که همیشه آینده رو روشن ببینید و حتی اگه چیز خاصی تو آینده نمیبینید توی تصورتون روزهای بهتری رو برای خودتون بسازید. این یعنی همون امید. (این جمله اصلا کلیشهای نیست و اگه فرصت کنم در این باب پست مفصلی خواهم نوشت. اونایی که منو بیشتر میشناسن میدونن که من چه آدم امیدوار و سرخوشی هستم کلن)
(راستی این اسمایلی بدجنسی چی میشه آخرش؟)
پ.ن. یادش بهخیر بچه که بودم با اینجمله «صدسال به از این سالها» درگیر بودم و میشنیدم «صدسال به این سالها» و تو ذهنم ترجمه میکردم «ماشالا به این سالها». هنوزم البته با این جمله مشکل دارم نمیدونم دقیقا یعنی چی؟ اصلا آیا همینشکلی مینویسنش یا نه.
خلاصه ماشالا به این سالها!








sarvenaz گفت،
مارس 18, 2011 در 7:02 ب.ظ.
eydet mobarak narges joon, ishala tatilat e khoobi dashte bashi va sale khoobi o shoroo koni
ماهتو گفت،
مارس 20, 2011 در 2:59 ب.ظ.
مرسی عزیزم، عید تو هم مبارک، امیدوارم سال خوبی برات باشه و کلی ماشالا داشته باشه
گیشار گفت،
آوریل 12, 2011 در 9:56 ق.ظ.
dude, didam kheili vaghte hichi naneveshti goftam ru hamun poste sale noeit biam ye chizi begam hal koni
hamin dige goftam. rasT yekam etelaateto ziad konam age hanuz kesi bet nagofte, 100 sal beh az in salha yani inke 100 sal zendegi koni bad az in va behtar az in salhayi ke gozashte bashe vasat ishala
hal mikoni har dafe man koli behet etelaat midam. na khodayyish hal mikoni? to ham ye chiz be ma yad bede dige babaa
smiley badjensi
ماهتو گفت،
آوریل 14, 2011 در 11:11 ب.ظ.
مث اینکه نرخ پستگذاری در این وبلاگ داره تبدیل میشه به یک پست در ماه. از قدیم گفتن: کم گوی و گزیده گوی چون در
)
ماشالا به این اطلاعات. شرمنده کردید جبران میکنم، اطلاعات چیزی ندارم الان