زخم
اینجا خیلیوقتا مینویسم و بارها پاک میکنم. تو آرشیو پیشنویسهام کلی حرفهای ناگفته دارم. یه چیزی شبیه خودسانسوری، یا خود خودش. از خودم میپرسم اینجا که ظاهرا آزادم، پس چرا اینطور میشه؟ مث کسی که مدتها یه جا زندونی باشه و به هوای تازه عادت نداشته باشه.
انگار تو ذهنم یه سری پیشفرضهایی وجود دارن که ناخودآگاه ایجاد شدند، و کمکم میشکنن اما سخت. همیشه احساس میکنم که مسیر فکری ما (منظورم از ما آدمایی هستیم که تو یه محیط کمابیش مشابه با سیاست اموزشی و پرورشی یکسان رشد کردیم) اونی نبود که میبایست طی بشه. دارم فکر میکنم که اگر فشار و دیکتهی کمتری روی ذهنو تفکر من بود، من الان چی بودم، چهطور فکر میکردم؟ چی میشدم؟ سادهست ولی در عین حال دردناکه که ندونی دقیقا چه سهمی از خودت داری. به هرحال ما یک بار زندگی میکنیم، برگشتی و تکراری وجود نداره، بنابراین من هیچوقت جواب سؤالمو نخواهم گرفت. اما چیزی که الان حس میکنم اینه که آره شاید هر جای دیگهای، با هر شرایط محیطی دیگهای که رشد میکردم، همین میشد یا یه چیزی نزدیک به این. اما شاید هزینههای کمتری میدادم، جریان فکریم باید اصلاح میشد، هزینه داشت، از دست دادن بهترین تجربههای زندگی هزینهست، کم هم نیست.
خیلی چیزا هستند که همیشه در تلاش بودند تا نحوه تفکر منو تعیین کنند. همیشه نرمها و معیارهای بیهوده و تعریف شده در خلاف با طبیعت انسانی وجود داشتند و دارند که خروج از اونها هرچند حق طبیعی ما باشه باعث میشه که روی دوش هر تجربهای بار احساس گناه رو خودآگاه یا ناخودآگاه حمل کنیم. هرچند مدتهاست که از فکرم سمزدایی کردم، اما وقتی فکرش رو میکنم میبینم سهم بزرگی از تجربههای زندگی رو به واسطه ی همین از دست دادم و از خیرش گذشتم.
معلم دینیمون سر کلاس میگفت به بهاییها دست نزنین، یه چیز چرندی میگفت که اصلا دوست ندارم تکرارش کنم. چند سال پیش با یه بهایی تو یه مسیری همسفر شدم، باورم نمیشد که هنوز ته موندههای ذهنیم رو هرچند ناخودآگاه حس میکردم.
مدتهاست که تفکرات مسموم رو دور ریختم، جوری که وقتی بهشون فکر میکنم میخوام بالا بیارم. سعی کردم جریان فکری منحرفی که بهمون دیکته کردن و درستش کنم، وقت گرفت، انرژی گرفت، درست شد اما دیر. اون پیشفرضهای ذهنی فاسد تو بهترین دوران زندگی کمابیش فرمانروایی میکرد، و سایهی سنگینش رو روی بدیهیترین سهمهای ما از زندگی انداخت.
بازی بچگی تو کوچه بنبست و تابستون و دلخوشی دامن کوتاه پوشیدن و دلهرهی اخم و تذکر بابای دختر همسایه که بیشتر از بابام گویا حق داشت و بالاخره بهم فهموند که خدا دوسم نداره.
غیر مسلمون، ناپاک! دوست پسر در قاموس معلم پرورشی: چیزی که از آدم سوء استفاده میکنه و باعث میشه که نمرههاش کم شه.
خندیدیم، بلند هم خندیدیم، اما همیشه ناتمام. کلاس رقص، کلاس خوانندگی، کلاس بیناموسی، محجوب، سنگین، متین، مانتو بلند، سربهزیر، ساکت، کلمات مترادف. بیخود نبود که معلم آواز میگفت نشد که یکبار اوج صداتون رو نشون بدید، خواستم بگم من به هوای آزاد عادت ندارم… صدای غالب تکخوان مرد روی صدای خواننده زن، خیالمان را راحت کردند: زن، یک گناه بالفطره!
میتونست خیلی بهتر از اینها باشه، گذشت، تموم شد، دیگه هم برنمیگرده، کاش میشد بتونم یقهی یکی رو بگیرم و مقصرش بدونم. کی اما مقصره؟ یه چیزایی هست که تو زمان خودش معنی داره، زمان برنمیگرده، پس خیلی چیزا جبران نمیشن، تموم شد، پوف! دود شد رفت هوا، درد اینه: کی جواب میده؟ دلم سخت گرفته…








پريسا گفت،
فوریه 8, 2011 در 8:51 ق.ظ.
خانم چرا شلوارت كوتاهه پاهات تا اون بالا پيداست
ماهتو گفت،
فوریه 8, 2011 در 3:02 ب.ظ.
نه همهی پاهات پیداست : ))
خاطرهی قشنگی بود واقعا، همیشه از یادآوریش روحم شاد میشه
parakandeh گفت،
فوریه 8, 2011 در 10:39 ق.ظ.
این مشکل همه ماست، باور کن همین امروز داشتم فکر میکردم که انگیزم از وبلاگ نویسی گفتن از خودم بود، ولی ببین چقدر من توی وبلاگام پیداست، و چه قدر حرفهای است که میشه از زبون هر کسی گفته شه. الغرض، رهاسازی خود واسه من که پروژه تموم نشدنی است. میتونم تصور کنم که واسه دخترهای ایرانی به مراتب شدید تر هم خواهد بود. اتفاقا چند مدت پیش black swan رو دیدم که اونم موضوعش همین بود. سعی کن ببینیش، مرتبط است.
ماهتو گفت،
فوریه 8, 2011 در 3:00 ب.ظ.
طبیعیه که بخش بزرگی از بایدها و نبایدهایی که از ابتدا به ما خوراندند و اغلب ریشه در دین (خودساخته) هم داره، حول و حوش زن میگرده. اگه اسمشو بازنده بذاریم من هم فکر میکنم که زنها این وسط بیشتر باختند.
بابت معرفی فیلم مرسی، در موردش نشنیدم ولی سعی میکنم پیداش کنم.
سحر گفت،
فوریه 9, 2011 در 3:14 ب.ظ.
حرفات از دل بر میان و بر دل می شینن، یادمه یه بار معلم ریاضی منم سر کلاس بهم گفته بود موهات رو بریز تو!! واقعا ربط این موضوع به ریاضی رو من نفهمیدم، جالب اینجاست که خودش هم آدم منحرفی به نظر می رسید و بچه هایی با سن 13 یا 14 سال رو از نگاه های جذابش بی دریغ نمی ذاشت!!
تو این مملکت باید رو احساس سرپوش گذاشت، از همه طرف بهت حمله می شه، تو تاکسی، تو پارک، تو مهمونی، تو خیابون، هر بی سر و پایی به خودش اجازه می ده به حقت تجاوز کنه چون تو «زن» هستی.
این جمله هم عالی بود :» خیلی چیزا هستند که همیشه در تلاش بودند تا نحوه تفکر منو تعیین کنند. همیشه نرمها و معیارهای بیهوده و تعریف شده در خلاف با طبیعت انسانی وجود داشتند و دارند که خروج از اونها هرچند حق طبیعی ما باشه باعث میشه که روی دوش هر تجربهای بار احساس گناه رو خودآگاه یا ناخودآگاه حمل کنیم.»
ماهتو گفت،
فوریه 15, 2011 در 12:38 ق.ظ.
لطف داری همیشه دوست جون، بخش دردناکتر ماجرا اینه که خیلیها به این که حقشون پایمال بشه عادت کردن یا اصلن نمیدونن که حق دارند که از حقشون دفاع کنن.
در مورد ربط اون قضیه ریاضی و موهات باید بیشتر فکر کرد، شاید اون معلم ریاضی موها رو به شکل موج سینوسی میدیده که داره رو مخش اختلال ایجاد میکنه
گیشار گفت،
فوریه 14, 2011 در 9:03 ق.ظ.
که خروج از اونها هرچند حق طبیعی ما باشه باعث میشه که روی دوش هر تجربهای بار احساس گناه رو خودآگاه یا ناخودآگاه حمل کنیم… کلیشه هایی که تا آخر عمر همرامون خواهند موند. این احساس های گناهی که آروم آروم روح آدمو می خورن. سمزدایی می کنی حالا؟ چند بار در روز یا ماه یا سال؟ سمزدایی کاش جواب می داد. باید خاک رو عوض کرد که کار یه روز و دو روز نیست.. متاسفم واقعا برای خودم و هم میهنام که این جوری مغزشون شستشو میشه. سعی کن پیش نویس تو بلاگت نباشه همشو بریز بیرون. راحت باش دوست جون. یادته یه جا نوشته بودم:
the secret of happiness is freedom, the secret of freedom is courage
آخ که من هر روز دارم اینو تمرین می کنم. شایدم خودت متوجه شدی باشی البته. بهترین آرزوها رو دارم برات نرگس جان
ماهتو گفت،
فوریه 15, 2011 در 12:21 ق.ظ.
مرسی دوست گلم، یادمه که اینو گفته بودی داشتم تو آرشیوت میگشتم که دوباره بخونمش. به قول تو باید خاک رو عوض کرد، بعد به خاک تازه عادت کرد، هزینه داد، دوباره و دوباره و … یه پست دیگه میشه نوشت در این باب