بالا بیار رفیق

ژوئن 2, 2011 at 12:49 ب.ظ. (ماهتونامه, ضد حال)

صبح. خبرهایی که پیکسل می‌شن و می‌یان روی مغز و قلب و روحت آروم آروم می‌شینن، مث غبار. از این‌که هر روزه می‌بینیشون، دیگه شوکه‌کننده هم نیستن. می‌شه با یه قلوپ چایی قورتشون داد. می‌شه روش کره مالید و با مربا خورد. پیکسل‌ها که خاموش می‌شن، می‌رن یه گوشه ذهنت جا خوش می‌کنن. می‌ری سر کار و زندگیت…

ظهر. وقت ناهاره، همیشه سوژه‌ هست واسه حرف زدن، که لااقل صدای برخورد قاشق به بشقاب تنها صدای حاکم نباشه. چشاش رو گرد می‌کنه و بحث رو باز می‌کنه، خبرو شنیدین؟ هم‌چنان که استخون مرغ رو جدا می‌کنه و پرت می‌کنه تو بشقاب و با دستمال گوشه لبش رو پاک می‌کنه، زیر و بم وقایع رو هم تحلیل می کنه. هضم می‌کنه.

می‌خوام بالا بیارم، خوبه که همیشه بهونه‌ای هست، آقایون من برم کلاس دارم، استفاده کردیم، مرسی.

عصر. دفتر اساتید. اولی: همه‌ی اتفاقات رو نباید سیاسی کرد، کلا سیاست چیز خوبی نیست، بهتره ازش دور موند. دومی، نمی‌شه، دیگه وارد زندگی عادی مردم شده و … من. تو دلم، آره کلا برای هضم غذا هم خوبه.

فردا و فردا و فردا… کم‌کم مغزت رو پر می‌کنن، هضم نمی‌شن، یه روزی همه‌ی اینا رو بالا می‌یارم…

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

مه 4, 2011 at 6:35 ب.ظ. (ماهتونامه, ضد حال)

پیچ‌خوردن طره موهام دور انگشتام احساس خوبی بهم می‌ده. خوابیده به سقف خیره شدم و یکی‌یکی با دسته‌های پیچ‌وتاب خورده موهام بازی می‌کنم. همیشه وقتی به موضوعی فکر می‌کنم که نیاز به تمرکز داره ناخودآگاه این‌کارو تکرار می‌کنم. یه وقتایی آدم حس می‌کنه که تو یه حلقه‌ی بی‌هوده مدت‌هاست که گیر کرده. لحظه‌ای می‌رسه که می‌بینی مدت‌هاست باهاش درگیری و یک آن می‌خوای که از این حلقه‌ی افکار بی‌پایان خلاص شی. فکر کردن به خیلی چیزا هیچ‌وقت نتیجه‌ای نداشته برام. من پرم از افکار ناتمام بی‌نتیجه‌ی بی‌نهایت مثل همین حلقه‌های مو، که تا زمان هست با همون الگو رشد می‌کنه و می‌پیچه و پیش‌می‌ره…

صبح پا می‌شم و می‌رم از شر همه‌ش خلاص می‌شم. همیشه این‌جور وقتا احساس فراغ‌بالی می‌کنم. مراقب و محتاط بود، دلش نمی‌یومد گویا که من یک‌باره از شرشون خلاص شم. با دقت و ریز ریز قیچی می‌زد. جوری که احتمال می‌داد به زودی بهشون نیاز پیدا کنم. نگاه می‌کنم به طره‌های موی ریخته بر زمین. حس می‌کنم که دغدغه‌هایی که مدت‌های طولانی هم‌دمم بودن رو توی همون طره‌ها جا گاشتم و حالا سبکم. می‌دونم که یک وقتی دلم براشون تنگ می‌شه، می‌دونم که یه روز برمی‌گردن مثل اولشون، اما الان نمی‌خوامشون.

از آرایشگاه می‌زنم بیرون، سبک و فراغ‌بال، راه نمی‌رم، پرواز می‌کنم، به مردم نگاه می‌کنم و به دغدغه‌های توی کله‌های سنگینشون تو دلم می‌خندم. حس می‌کنم خوش‌بخت‌ترین آدم دنیام. راستی خوش‌بخت‌ترین آدم هم داریم؟ خوش‌بختی چی هست که این‌قد کوتاهه. شب که می‌شه دستام ناخودآگاه دنبال رشته‌ای مو توی کله‌م می‌گرده واسه گیر کردن بهش. اما یادش می‌آد که صبحی از دست همشون خلاص شده. و حس می‌کنه که یه چیزی کم داره. سبکم، زیاده از حد، به شیوه‌ای تحمل‌ناپذیر. می‌دونی همیشه همینه، یه وقتایی دلت می‌خواد به هیچی مشغول نباشی، خالی باشی، همه‌چی آروم باشه، بی‌تفاوت باشی، خوش‌بخت باشی. و انصافا خیلی خوش می‌گذره، اما حیف که عمرش کوتاهه. به محض این‌که احساس خوش‌بختی می‌کنی می‌بینی که یه چیزی کمه. من نمی‌دونم چرا همیشه ما آدما (یا شاید به‌تر باشه بگم خودم) تمایل داریم به این‌که یه چیز باشه که بهش گیر کنیم، که بشه دغدغه‌مون، که اگه نباشه احساس کنیم که یه چیزی کم داریم. اصولا هر وقت که احساس خوش‌بختی می‌کنم، حس می‌کنم که یه جای کار ایراد داره، و بله ایرادش اینه که این خوش‌بختی دایمی نیست، چون همون لحظه که حس می‌کنی یه چیزی ایراد داره گند می‌زنی بهش و تموم می‌شه. تو اوج که هستی زیاد طول نمی‌کشه که سقوط کنی، چون همیشه آخرین جمله‌ای که قبل از سقوط می‌گی اینه: “آخرش که چی”. از من بپرسی،‌ می‌گم آخرش که هیچی. آخرش فنا.

این‌طوریه که همیشه دوره‌های متناوب سرخوشی و درگیری رو سر می‌کنم، و هیچ‌کدومشوم پایدار نخواهند بود. دوباره موهام بلند می‌شه، فر می‌خوره و می‌تونه دور انگشتام بپیچه.

پ.ن. و این هم من، یک‌سال پیش در چنین روزی.

پ. ن. اون موی خودمه! (برای آن‌هایی که موهای مرا دوست دارند) ;)

پیوند پایدار 5 دیدگاه

به من چه

آوریل 26, 2011 at 1:07 ق.ظ. (مینی‌ماهتو, ضد حال)

آخ که چه‌قد دلم می‌خواد یه چیزی به نام تقدیر وجود داشته باشه که همه‌چیو بندازم گردنش. حیف حیف که من احمق به تقدیر اعتقاد ندارم و گرنه خیلی خوش‌حال‌تر بودم الان. یکی نیست بگه مگه مجبوری. زندگی مجموعه‌ی تصورات ماست. چرا این‌قد سخت می‌گیریم؟ همه‌چی که نباید واقعی باشه. چرا لج‌بازانه فکر می‌کنم همه چی تحت کنترل منه؟ چه اصراریه آقا اصن قسمت بوده، تقدیرش این بوده خلاص. اصن من دست تقدیر رو می‌بوسم. من بی تقصیرم، این کار سرنوشتـــــــــــــه .  آخیش

پیوند پایدار 2 دیدگاه

ماشالا به این سال‌ها

مارس 18, 2011 at 1:02 ب.ظ. (شنگولانه) ()

روزای آخر سال رو بیش‌تر از روزای اول سال دوس دارم. هرچند امسال کم‌تر حس سال نو و عید و اینا هست. نمی‌دونم شاید واسه این‌که مامان هنوز سبزه نذاشته، یا این‌که هنوز خرید نکرده‌م، یا واسه این‌که امسال تخم‌مرغ رنگ نمی‌کنم چون تخم‌مرغای سفالی که پارسال رنگ کردمو هنوز دارم، شایدم واسه این‌که برام آرزو می‌کنن که این آخرین نوروزی باشه که تو ایران جشن می‌گیرم. مهم نیست دلیلش به هر حال. روزای آخر سال خوش‌حال‌ترم واسه این که می‌دونم یه روز قشنگ‌تر تو راهه. همیشه از این‌که به اتفاق‌های خوب آینده فکر کنم لذت بیش‌تری می‌برم تا این که به گذشته فکر کنم. برای من اوج نوروز و شور و شوق عید همون لحظه سال تحویله. نوروز برای من یعنی همون صدای هیجان‌انگیز توپ درست در لحظه‌ای که باید. و استرس این‌که اون لحظه به چیزای خوب فکر کنم. می‌دونین من اگه تصمیم بگیرم و تمرکز کنم که به چیزای خوب فکر کنم هیچی یادم نمی‌آد و عوضش بیش‌تر چرت و پرت میاد تو ذهنم. من همون تمرکز نکنم بهتره.

بعدش ماجرا شیرین‌تر می‌شه و عیدی‌ها رو می‌شه که اینم خیلی می‌چسبه. بعدشم اجازه داریم به آجیل و مخلفات دست بزنیم و سفره رو به‌هم بریزیم و بعد منتظر اولین کسی باشیم که از راه می‌رسه و این‌حرفا. بعدشم اس‌ام‌اس‌هایی که هزار بار می‌فرستی دلیور نمی‌شن و بعد همشون یهویی دلیور می‌شن و می‌سوزی. عید کلن بهونه خوبیه واسه فرستادن و دریافت کردن اس‌ام‌اس‌ از اونایی که تو کل سال هیچ اثری ازشون نیست. دو سه سال حتی.

من اولین روز عیدو خیلی دوست دارم. روزهای بعد از نوروز همیشه برای من یه جور پروسه زوال تکراری رو تداعی می‌کنه. پروسه تکراری اومدن مهمونای مختلفی که بعضیاشونو فقط همون عیدا می‌بینی و از لحظه اومدنشون آرزو می‌کنی که زودتر برن. نه این که آدمای باحالی نباشنا ولی کلن برن باحال‌تره، چون معمولا تمام حرفای یه سالشونو همون روز می‌زنن و فرصت نمی‌کنن که چیزی بخورن. بعدش آی حال می‌ده پاشونو که بیرون گذاشتن بری سر وقت ظرف آجیلشون، اصلا اون آجیل یه چیز دیگه‌ست می‌چسبه واقعا.  (اسمایلی بدجنسی)

کم‌کم یه روز صبح پا می‌شی می‌بینی که ماهی قرمز توی تنگ مرده و بالای آب خوابیده، و این اولین تراژدیه. من همیشه خودمو سرزنش می‌کنم بابت مردن ماهی عید، که اگه آب تنگو عوض کرده بودم زنده می‌موند، و کلن اون روزو یکم دپم.

بعدش کم‌کم تخم‌مرغا، اگه سفالی نباشه، ته می‌کشه، یعنی یا توسط بچه‌های نق‌نقو یا آدمای هنرندوست خورده می‌شه؛ یا توسط آدمای هنردوست، تحت فشار رودربایستی این‌جانب هدیه گرفته می‌شه. (اسمایلی بدجنسی) این استرس فنا شدن تخم‌مرغ رنگی‌هایی که رو هر کدومشون لااقل یه ساعت وقت گذاشتم تا آخرین روز عید باهامه. کلن نمی‌دونم چه‌طور بعضی‌ها راحت تابلو می‌کشن می‌فروشن یا هدیه می‌کنن. من تا به حال هیچ کدوم از نقاشیا یا تابلوهامو به کسی هدیه نکردم. (اسمایلی بدجنسی) تحفه‌ای هم نیستند البته.

قسمت مهمونی رفتنش رو یکم بیش‌تر دوست دارم، چون بعضی از خوراکی‌هاشون فرق داره و من کلن از امتحان کردن چیزمیزای جدید خوشم می‌آد و هر چی تعارف کنن از همه‌ش به مقدار کافی برمی‌دارم و تا آخرش رو می‌خورم و اصلا در این زمینه کلاس نمی‌ذارم.

برادرم وقتی آجیل می‌خوره از بهتریناش شروع می‌کنه و بدردنخوراشو می‌ذاره واسه آخر. اون عقیده داره که باید نقدو چسبید چون معلوم نیست آینده چی پیش بیاد. من برعکس عمل می‌کنم. از بدمزه‌هاش شروع می‌کنم و مغز و پسته‌ها رو می‌ذارم برای آخر. من همیشه دوست دارم که بدونم آینده یه چیز خوب پیش می‌آد و حتی اگه این‌طور نباشه کاری می‌کنم که دلخوشی به آینده رو خودم ایجاد کنم. یکی از بحث‌های شیرین من و اون که هر سال هم همونو تکرار می‌کنیم، همین شخصیت‌شناسی از روی نحوه خوردن آجیله.

کم‌کم هفت‌سین سفره به یه کنج رونده می‌شه تا روی میز جا باز بشه فقط واسه خوردنیا. تراژدی دوم!

سبزه کم‌کم زرد می‌شه و بعدش سیزده‌بدر و اون حس لعنتی که اه تعطیلات تموم شد و کابوس فردا. به نظر من غروب سیزده‌بدر که برمی‌گردی خونه، بدترین و دل‌گیرترین غروبیه که سراغ دارم. دل‌گیرتر از اون اینه که همه‌چی تموم شد و حالا دیگه باید جوراباتو بشوری.

خب سال نو رو بهتون تبریک می‌گم. هرچند با این جمله اصلا حال نمی‌کنم. فقط خواستم که گفته باشم. بعضی‌ها خودشونو می‌کشن که این جمله‌ی “امیدوارم سال خوبی داشته باشی” رو جوری بپیچوننش که متمایز جلوه کنه، غافل از این‌که عیدو هرجور تبریک بگی هیچ فرقی نمی‌کنه، چون اگه سال جدید بخواد برای طرف خوب باشه،‌ کاری به آرزوی تو و این‌که چه‌جوری این جمله رو بیان کردی نداره.

نوروز هم یه روز از روزای ساله، اما چون بهونه‌ی خوبیه واسه آرزو کردن، من تنها چیزی که واقعا براتون دوست دارم رو بهتون می‌دم. آرزو می‌کنم که همیشه آینده رو روشن ببینید و حتی اگه چیز خاصی تو آینده نمی‌بینید توی تصورتون روزهای بهتری رو برای خودتون بسازید. این یعنی همون امید. (این جمله اصلا کلیشه‌ای نیست و اگه فرصت کنم در این باب پست مفصلی خواهم نوشت. اونایی که منو بیش‌تر می‌شناسن می‌دونن که من چه‌ آدم امیدوار و سرخوشی هستم کلن)

(راستی این اسمایلی بدجنسی چی می‌شه آخرش؟)

پ.ن. یادش به‌خیر بچه که بودم با این‌جمله “صدسال به از این سال‌ها” درگیر بودم و می‌شنیدم “صدسال به این سال‌ها” و تو ذهنم ترجمه می‌کردم “ماشالا به این سال‌ها”. هنوزم البته با این جمله مشکل دارم نمی‌دونم دقیقا یعنی چی؟ اصلا آیا همین‌شکلی می‌نویسنش یا نه.

خلاصه ماشالا به این سال‌ها!

پیوند پایدار 4 دیدگاه

زخم

فوریه 8, 2011 at 12:06 ق.ظ. (ماهتونامه)

این‌جا خیلی‌وقتا می‌نویسم و بارها پاک می‌کنم. تو آرشیو پیش‌نویس‌هام کلی حرف‌های ناگفته دارم.  یه چیزی شبیه خودسانسوری، یا خود خودش. از خودم می‌پرسم این‌جا که ظاهرا آزادم، پس چرا این‌طور می‌شه؟ مث کسی که مدت‌ها یه جا زندونی باشه و به هوای تازه عادت نداشته باشه.

انگار تو ذهنم یه سری پیش‌فرض‌هایی وجود دارن که ناخودآگاه ایجاد شدند، و کم‌کم می‌شکنن اما سخت. همیشه احساس می‌کنم که مسیر فکری ما (منظورم از ما آدمایی هستیم که تو یه محیط کمابیش مشابه با سیاست اموزشی و پرورشی یک‌سان رشد کردیم) اونی نبود که می‌بایست طی بشه. دارم فکر می‌کنم که اگر فشار و دیکته‌ی کم‌تری روی ذهنو تفکر من بود، من الان چی بودم، چه‌طور فکر می‌کردم؟ چی می‌شدم؟ ساده‌ست ولی در عین حال دردناکه که ندونی دقیقا چه سهمی از خودت داری. به هرحال ما یک بار زندگی می‌کنیم، برگشتی و تکراری وجود نداره، بنابراین من هیچ‌وقت جواب سؤالمو نخواهم گرفت. اما چیزی که الان حس می‌کنم اینه که آره شاید هر جای دیگه‌ای، با هر شرایط محیطی دیگه‌ای که رشد می‌کردم، همین می‌شد یا یه چیزی نزدیک به این. اما شاید هزینه‌های کم‌تری می‌دادم، جریان فکری‌م باید اصلاح می‌شد، هزینه داشت، از دست دادن بهترین تجربه‌های زندگی هزینه‌ست، کم هم نیست.

خیلی چیزا هستند که همیشه در تلاش بودند تا نحوه تفکر منو تعیین کنند. همیشه نرم‌ها و معیارهای بی‌هوده‌ و  تعریف شده در خلاف با طبیعت انسانی  وجود داشتند و دارند که خروج از اون‌ها هرچند حق طبیعی ما باشه باعث می‌شه که روی دوش هر تجربه‌ای بار احساس گناه رو خودآگاه یا ناخودآگاه حمل کنیم. هرچند مدت‌هاست که از فکرم سم‌زدایی کردم، اما وقتی فکرش رو می‌کنم می‌بینم سهم بزرگی از تجربه‌های زندگی رو به واسطه ی همین از دست دادم  و از خیرش گذشتم.

معلم دینی‌مون سر کلاس می‌گفت به بهایی‌ها دست نزنین، یه چیز چرندی می‌گفت که اصلا دوست ندارم تکرارش کنم. چند سال پیش با یه بهایی تو یه مسیری هم‌سفر شدم، باورم نمی‌شد که هنوز ته مونده‌های ذهنیم رو هرچند ناخودآگاه حس می‌کردم.

مدت‌هاست که تفکرات مسموم رو دور ریختم، جوری که وقتی بهشون فکر می‌کنم می‌خوام بالا بیارم. سعی کردم جریان فکری منحرفی که بهمون دیکته کردن و درستش کنم، وقت گرفت، انرژی گرفت، درست شد اما دیر. اون پیش‌فرض‌های ذهنی فاسد تو بهترین دوران زندگی‌ کمابیش فرمان‌روایی می‌کرد، و سایه‌ی سنگینش رو روی بدیهی‌ترین سهم‌های ما از زندگی انداخت.

بازی بچگی تو کوچه بن‌بست و تابستون و دل‌خوشی دامن کوتاه پوشیدن و دلهره‌ی اخم و تذکر بابای دختر هم‌سایه که بیش‌تر از بابام گویا حق داشت و بالاخره بهم فهموند که خدا دوسم نداره.

غیر مسلمون، ناپاک! دوست پسر در قاموس معلم پرورشی: چیزی که از آدم سوء استفاده می‌کنه و باعث می‌شه که نمره‌هاش کم شه.

خندیدیم، بلند هم خندیدیم، اما همیشه ناتمام. کلاس رقص، کلاس خوانندگی، کلاس بی‌ناموسی، محجوب، سنگین، متین، مانتو بلند، سربه‌زیر، ساکت، کلمات مترادف. بی‌خود نبود که معلم آواز می‌گفت نشد که یک‌بار اوج صداتون رو نشون بدید، خواستم بگم من به هوای آزاد عادت ندارم… صدای غالب تک‌خوان مرد روی صدای خواننده زن، خیالمان را راحت کردند: زن، یک گناه بالفطره!

می‌تونست خیلی بهتر از این‌ها باشه، گذشت، تموم شد، دیگه هم برنمی‌گرده، کاش می‌شد بتونم یقه‌ی یکی رو بگیرم و مقصرش بدونم. کی اما مقصره؟ یه چیزایی هست که تو زمان خودش معنی داره، زمان برنمی‌گرده، پس خیلی چیزا جبران نمی‌شن، تموم شد، پوف! دود شد رفت هوا، درد اینه: کی جواب می‌ده؟ دلم سخت گرفته…

پیوند پایدار 8 دیدگاه

زنی در آستانه فصلی سرد

ژانویه 3, 2011 at 1:44 ب.ظ. (ماهتونامه, نگاره‌ها) ()

تو زندگی‌م کم پیش اومده که قهرمانی داشته باشم یا چیزی یا کسی رو آن‌چنان بپرستم. به نظرم هر کسی به سبک خودش می‌تونه قهرمان باشه، قهرمان دنیای خودش. من آن‌چنان قهرمانی ندارم که بخوام الگوی زندگی‌ش رو سرلوحه الگوی زندگی خودم قرار بدم، روراست بخوام باشم، من تصور می‌کنم که زندگی من اصلا الگوی خاصی نداره و از همین هم  لذت می‌برم.  اما شاید تا حالا پیش اومده باشه که فرد خاصی رو نیاز داشته باشی که تحسینش کنی، نیاز داشته باشی که تحسین کنی. زندگی فروغ و نگرش فروغ به زندگی برام تحسین‌برانگیزه. من آفرین می‌گم به زنی که در دوران پنجاه سال پیش، این جرات رو به‌دست بیاره که تابوهایی رو بشکنه و با افتخار از گناه عشق(!) بگه، “گنه کردم گناهی پر ز لذت+” و تاوانش رو هم بپذیره “گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند، ولی در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پیرانه بستند”. من دلم می‌گیره وقتی بعد از نیم قرن هنوز هم این تابوشکنی‌ها تاوان‌دادنی‌ست.

می‌تونم بگم که ذهن فروغ به زمان خاصی محدود نبود، اگر بود سخنش، فکرش و شعرش این قدر زنده و روشن روی قلب و ذهن و روح آدم‌ها نمی‌نشست، من اصلا احساس نمی‌کنم که این‌ واژه‌ها از نیم قرن پیش سفر کرده‌اند، این واژه‌ها خسته نیستند، غبار سفر نگرفته‌اند، شفاف‌اند زنده‌اند، وقتی می‌خونمشون گویی که همین الان زاده شده‌اند، اصلا انگار که خودم همین الان سرودمشان.

“سفر حجمی در خط زمان 
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمی‌گردد
و بدین‌سانست
که کسی می‌میرد
و کسی می‌ماند.”

و فروغ خیلی خوب تونسته خط زمان رو آبستن خودش کنه، و ناخودآگاه به راز جاودانگی رسیده، و به خاطر همین هم هست که  سی و دو سال زندگی‌اش این‌چنین پربار و پربهره بوده. فروغ به خاطر چیزی که دوست داشت، عشقش، شعرش، از خیلی چیزها گذشت، تصمیم‌های سختی گرفت، موقعیت‌های چالش‌برانگیزی رو تجربه کرد و کاری به کلیشه‌ها و عرف و آداب و ترتیب دیگران نداشت. این که تصمیم گرفت تو مثلث عشقی پیچیده‌ای که بین او، هم‌سرش و شعرش وجود داشت شعرش رو انتخاب کنه، من از بابت این تصمیم خوش‌حالم، چون در غیر این‌صورت الان فروغی برای این دوران نمی‌موند، و تاوانش رو هم داد وقتی که “چشم‌های کودکانه عشقش را با دستمال تیره قانون می‌بستند”… و با عشقی از همان جنس و آن‌گونه مردنش… همه‌ش خاص بود.

این شجاعت و جسارت رو تحسین می‌کنم. من متاسفم که خیلی وقتا تو چنین انتخاب‌هایی بازنده بودم، شاید درست همون لحظه که باید، یادم می‌ره که ما فقط یک بار حق زندگی کردن داریم و برنده اونیه که همون یک بار رو اون‌طوری که می‌خواد زندگی کنه نه اون‌طور که باید. شاید خیلی به بایدها و نبایدهای تعریف شده بها می‌دیم، شاید این روزمرگیه که بیش‌تر از عشق ما رو دچار خودش کرده. فروغ خودش رو درگیر عادت‌ها نکرد. خیلی از آدما این لطف رو به تاریخ کردند. فروغ فهمید که خیلی از نقش‌ها و عادت‌ها با هم جمع نمی‌شن. اون نقش تعریف‌شده‌ی یک زن خانه‌دار رخت‌شور و آش‌پز رو نپذیرفت و نقش خودش رو بازی کرد، زندگی کرد.

“ بیش از این‌ها آه آری
بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند

می‌توان هم‌چون عروسک‌های کوکی بود
با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید
می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفت
می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی
بی‌سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوش‌بختم”

زندگی فروغ کوتاه بود، اما پرمحتوا. اون بخش‌هایی از فروغ رو که می‌شناسم دوست دارم، هیج وقت نمی‌تونم و نمی خوام که الگوی زندگی کسی رو مشق کنم، اما آرزومندم که مثل فروغ جاودانگی رو درک کنم.

تولد فروغ اتفاق خوش‌آیندی بود، که دوست دارم این‌جا اون رو به خودم و هر کی که با شعرهاش زندگی کرده شادباش بگم. شاید کمی پراکنده نوشتم، اما همین چند خط رو دوست داشتم که بنویسم، به خاطر تک‌تک واژه‌های شعر فروغ که در دوران مختلف زندگی‌م گاه به گاه روحم و احساسم رو نوازش کرد، به خاطر همه‌ی حرف‌هایی که به جای من زد، و به خاطر همه‌ی لحظاتی که لحاف واژه‌های نابش رو روی خواب دل‌تنگی‌هام کشید. 

از box گوش کنید. (تولدی دیگر با صدای فروغ)

پیوند پایدار 5 دیدگاه

تاکسی‌نوشت

نوامبر 29, 2010 at 1:48 ب.ظ. (مینی‌ماهتو) ()

نشسته بودم تو تاکسی کنار پنجره، یه دختر چادری هم کنارم، یه پیرمردی اومد سوار شه، دخترو کیفشو گذاشت رو صندلی، خودشم پرید و نشست تو بغل من. پیرمرده هم بدبخ چسبیده بود به در. خلاصه یه تنه دو نفرو له کرد جمعا. همگی هم از مو باریک‌تر. همین. نکته یا احیانا نتیجه‌گیری اخلاقی خاصی نداشت این داستان.

پیوند پایدار 6 دیدگاه

سر می‌آد

نوامبر 25, 2010 at 3:36 ب.ظ. (ماهتونامه) ()

فردا آفتاب در می‌آد، منم مث تو مطمئنم این روزا سر می‌آد…

می‌آد اما شاید خیلی دیر، اون‌قدر دیر که نتونی ببینی اون‌روزا رو. خیلیه همیشه مجبور باشی واسه چیزی که شاید نتونی نتیجه دادنش رو ببینی هزینه بدی. پس کی؟ مسخره‌ ست. زور که نیست، مسخره ست…

چه‌قد دلم یه شکم سیر گریه می‌خواد… از باکس گوش کنید…

پیوند پایدار 2 دیدگاه

ضد حال

نوامبر 1, 2010 at 12:22 ق.ظ. (ماهتونامه, ضد حال) ()

هشدار! این نوشته بسیار ضدحال و گند است. اگه حالتون خوبه این پست رو نخونید، می‌زنه روزتون رو خراب می‌کنه،  منم خوش ندارم بی‌خودی فحش بخورم. بذارید یه روز دیگه که حس مازوخیسمی‌تون گل کرد، آفرین!

از این که همیشه یه جا ثابت بمونم خوشم نمی‌یاد. دلم می‌خواد مکان زندگی‌مو خودم انتخاب کنم بعدش هر وقت دلم خواست برم سفر. یعنی دائما در سفر باشم و اینا. بعدش فکر می‌کنم به این‌که حالا بیا، یه روز موقع رفتن به یا بازگشت از سفر، هواپیما سقوط می‌کنه (مثلا توپولوف باشه)  و تو بی‌هیچ آمادگی قبلی تلپی می‌افتی می‌میری، و تمام نقشه‌هات بر باد می‌ره.

اصلن من می‌گم مرگ خیلی چیز …یه. باید از قبل خبر بده یه اهنّی، تلپی آخه. بیش‌تر مرگ‌هایی که من دیدم یهویی بوده. کلی کار ناتموم و به قول معروف هزار راه نرفته بر جای می‌ذاره. ده‌ها فرند ریکوئست کانفرم نشده، هزاران ایمیل نخونده، دسکتاپ مرتب نشده. تازه پس‌وردت هم کسی نداره. هی بقیه میان تو پروفایلت حس نوستالژیک شدید بهشون دست می‌ده، عصبی می‌شن.

بگذریم، وقتی آدمی می‌میره باید گفت مُرد، تموم شد، رفت،  حالا فکر می‌کنیم واسه این‌که خیلی رک نباشیم بهتره بگیم “فوت کرد” که واژه‌ش برامون ناملموس‌تره، چون عربی هم هست.

امروز باخبر شدیم که یکی از استادای دانشکده مُرد. حالا همه‌، همه‌جا می‌گن که استاد خوبی بود حیف، (اگه خوب نبود مردنش اشکال نداشت لابد!)، دوسش داشتم، خدایش بیامرزد، روحش شاد! اینا واسه بازمانده هیچ فایده‌ای نداره. یادمه شیش هفت سال پیش، تو مجلس ختمِ یکی از دوستای نازنین، موقع خداحافظی که همه به بازمانده دل‌داری می‌دادن، یکی از دوستان که صمیمی‌ترین دوستش هم بود، به خواهره گفت “مرد، تموم شد، رفت…” حقیقت رو گفت، در سه جمله. بی هیچ کم و کاستی، دل‌داری الکی هم نداد. 

یه عده هم می‌گن  ”تقدیر بوده”. تقدیر چیز احمقانه‌ای باید باشه اگه فکر کنه سی سالگی زمان مناسبی برای مردنه.  مرگ یه حادثه‌ست، تقدیری در کار نیست. تقدیر رو خیلی بخواهیم بهش بها بدیم نهایت به یه رابطه علت و معلول ساده کاهش پیدا می‌کنه. یعنی مثلا اگه پاتو بیش‌تر رو گاز فشار بدی، ماشین تندتر می‌ره. همین. نهایت تقدیر همینه. اگه ندا یه صدم ثانیه قبل از این‌که تیر بخوره، پاش پیچ خورده بود و خورده بود زمین، نمی‌مرد.

همیشه دوست داشتم بدونم خود طرف که مرده چه حسی داره، خوش‌حاله، ناراحته، یا اصلا وجود داره که بخواد حسی داشته باشه؟ شاید هم نیست و نابود می‌شه، که این به نظرم احتمالش بیش‌تره. به هر حال می‌شه نتیجه گرفت که زندگی خیلی خیلی بهتر از چیزیه که هیچی در موردش نمی‌دونیم. من فکر می‌کنم خودم اولین کسی باشم که از مرگم ناراحت می‌شم. من زندگی رو با همه‌ی گند دماغی‌هاش، دست کم به‌خاطر ترکیب “صدای بارون پشت پنجره”، “پاییز” و ” خوابیدن زیر پتو” دوست دارم. چی می‌گم اصلن ولش کن! خودت چه‌طوری؟

پیوند پایدار 8 دیدگاه

عقده

اکتبر 18, 2010 at 12:41 ب.ظ. (مینی‌ماهتو) (, )

در باز شد و گل اومد، سوسن و سنبل اومد، خانوم معلم خوش اومد.

پ.ن. همیشه دلم می‌خواست درس بخونم بزرگ شم معلم شم، بچه‌ها واسم این شعرو بخونن. نشد دیگه

پیوند پایدار 5 دیدگاه

صفحه‌ی پسین »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.